تبليغاتX

...تنهایی

...تنهایی

کی میگه تنهایی...سخت نیست؟؟؟

 

 

من عاشق هيچ كس نيستم.

من عاشق غروبم.

عاشق نشستن و خيره شدن به غروب.

من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست.

عاشق سنگ انداختن توي آب و گوش كردن به صداي دلنشين موج.

من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلاشان.

عاشق خنده هاشان و ديوانگي هاشان.

 من عاشق چرخ و فلكم.

عاشق نان و پنير و سبزي... آه كه چه حالي دارد.

ميتونم عاشق بشم وقتي باران مي بارد.

عاشق دلباختن با يك نگاهم. من عاشقم.

عاشق بغض هاي خفته ام.

عاشق بوسيدنم.

عاشق گريستن در حضور دوستم.

عاشق سكوت مرموز دل هاي شكسته ام.

عاشق نگاه خيره به ديوارم.

عاشق گم شدن و به اوج رسيدن در خيال هستم.

من عاشق سادگي شعرهاي سهرابم و عاشق غناي حافظ.

من عاشق صداي مادرم هستم. عاشق آرامشي كه به من مي بخشد.

عاشق موسيقي ام.

من عاشق نواختن هم هستم. و روزي من خواهم نواخت.

غم هاي دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خواهم كشيد.

من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان.

عاشق خش خش برگ ها زير پاي يك عاشق دل شكسته ام. شايد اين برگ ها هم تابع دل اوست!....

در آخر اينکه من همراه غروب عاشق مي شوم و همه طول شب را عاشق مي مانم.

به سرزمين خيال مي روم و از عشق مي نويسم.

از احساس خوب عاشق بودن.

من عاشق اين احساسم.....

فقط همين

من تنهام...

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/16ساعت2:16توسط تنها... | |

 

 

 

 

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

 

از جدایی یک دو سالی میگذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

 

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

 

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

 

آمد و هم آشیان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

 

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

 

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر


آمد و با خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

 

گفتمش در عشق پابرجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

 

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

 

جز تو هرعشقی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

 

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

 

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

 

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

 

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

 

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

 

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه قلبم را شکست

 

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

 

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

 

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو مارا بس است.

 

 

 

 

منبع:www.lilinaaaz.blogfa.com

+نوشته شده در جمعه 1387/05/04ساعت3:56توسط تنها... | |

اشک نریز عزیز من از اون چشمهای نازنین

اشک نریز عزیز من که چشم من طاقت دیدن نداره

اشک نریز عزیز من که قلب من  میشکنه و نابود میشه

اشک نریز عزیز من نمیدونی من میمیرم؟ من میمیرم

آخه چرا اشک میریزی

آخه می خوای که چی بگی؟

من میدونم دلتنگیتو

من میشناسم دلتنگیهاتو

من میمونم کنار تو ...

همراه تو ...

چرا آخه اشک میریزی؟

تو میدونی؟؟؟

نمیدونی !!!!

من میدونم ....

خوب میدونم 

صدف که وقتی باز بشه 

مرواریدش پیدا میشه

وقتی اونها میغلطن و ناز میکنن

از اون چشمهای ناز تو میان بیرون

من میمیرم ....

من میمیرم

حالا اگر میخوای من بمیرم

نابود بشم 

از دست برم

تو اشک بریز..

اشک نریز عزیز من

 

کی میگه تنهایی... سخت نیست؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/27ساعت0:25توسط تنها... | |

 

 

 

غرور نذاشت بهت بگم چه قد تورو دوست دارم 

حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره میشمارم 

 

تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو 

سوزونده آفت غرور , از حالا تا همیشه مو

 

اگه بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی

من تو خیال تو بودم تو تو خیال من بودی

 

کاشکی میون من و تو , تو اون روزا حصار نبود

هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود

 

انگار که تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی

منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی

 

یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده

نمیشه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده

 

تقصیر هردومون بوده ما عشق و نشناخته بودیم

فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

 

باید یکی از ما دو تا غرور و میذاشت زیر پا

آروم به اون یکی میگفت یه عاشق واقعی باش

 

جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست

سواره هرگز باخبر از غصه پیاده نیست

 

توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت

حرف دل و عین قسم رو طاقی چشما گذاشت

 

حالا که من تنها شدم قدر چشاتو میدونم

ولی نمیشه کاری کرد همیشه تنها میمونم

 

کاش توی دنیا هیچکسی قربونیه غرور نشه

راه دو تا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

 

 

www.skyangle.blogfa.com

+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18ساعت3:8توسط تنها... | |

 

 

آخه تقصیر خودمه زیادی با تو خوب بودم

هر چی بدی کردی به من

 باز با تو مهربون بودم

هرکاری کردم واسه تو

اما تو نخواستی منو

ولی درستش این نبود

امانته مردم برو

دلواپسم دیگه نباش

با غریبه آسوده باش

کاری به کارت ندارم

اصلا برو بیفت  به پاش

لیاقته تو همونه

من از سرت زیادیم

تورا به عاشقی چکار

من از نبودت راضیم

میخوام فقط یادت بیاد

حرفایی که به من زدی

میخوام فقط بفهمی تو

بدکردن رو خوب بلدی

 

منبع:www.negah-sard.blogfa.com

 

.

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت0:58توسط تنها... | |