تبليغاتX

...تنهایی


...تنهایی

مرگ نزدیک است...
مرگ نزديك است...

 

گریه میکنم بی آنکه شانه هایم بلرزند.

اشک میریزم بی آنکه گونه هایم تر شود.

آه ميكشم بي آنكه دلم بشكند.

ديگرنگران نيستم.

مرگ نزديك است...

اینها تاوان لحظه لحظه های سادگی من است.

این تنهایی ها قاموس زندگی من است.

همیشه برای یافتن حقیقت لحظه ها ، راهی سخت در پیش است .

ديگر نگران نيستم

مرگ نزديك است...

این کاغذ و این قلم ، تنها بازمانده های جاوید روزگار من هستند.

هیچ کس فرصت با ما یکی شدن را نخواهد داشت .

بیهوده در انتظار مباش اي دل...

ما بذرهای خیالمان را ، در زمین های بی مترسک گندم پاشیده ایم

و جز خرمن انتظار چیزی درو نخواهیم کرد .

تو ای دل ساده و اي دل مرده...

اندکی درنگ کن.

نگذاركسي يا چيزي با نگاهش تارو پودهای بافته خیالت را به اتمام برساند

آری !

 پايان اين تنهايي ها مرگ است...

هیچ کس این فاصله ها را مقصر نیست.

مشکل از دل ماست که به خواب زمستانی فرو رفته

بهاری شو ای دل

که از اینهمه سرمایت سخت هراسانم...

+نوشته شده در جمعه 1388/06/06ساعت21:49توسط تنها... |
چرا از مرگ میترسید...

 

چرا از مرگ مي ترسيد؟

چرا زين خواب آرام شيرين روي گردانيد؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه ميدانيد؟
ميپنداريد بوم نا اميدي باز ،
به بام خاطر من مي کند پرواز ،
ميپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است.
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است
مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد؟
مگر افيون افسون کار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي کارد؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يک نفس آسودگي از رنج هستي نيست؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد؟

چرا از مرگ مي ترسيد؟
کجا آرامشي از مرگ خوش تر کس تواند ديد؟
مي و افيون فريبي تيزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند.
نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي که هوشياري نمي بيند !

چرا از مرگ مي ترسيد؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه ميدانيد؟
بهشت جاودان آنجاست.
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سکوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست.
همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست.
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي که بيداري نمي بيند !
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران که از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران که هرجا " هر که را زر در ترازو ،
زور در بازوست " جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
که کام از يکدگر گيرند و خون يکدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگيزند.
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه ميدانيد؟
چرا زين خواب آرام شيرين روي گردانيد؟

چرا از مرگ مي ترسيد؟

+نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت15:8توسط تنها... |
بنویسید...

 

 

من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود
بنويسيد صدا بود ولي نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايي بود
بنويسيد یه خط مانده به تنهايي... بود

بنويسيد که با ماه ،کبوتر مي چيد
از لب زاغچه ها بوسهء باور مي چيد

بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش مي باريد
ريشه در ماه ، ولي روي زمين مي جوشيد

بنويسيد زبان داشت ولي لال نشد
بنويسيد که پوسيد ولي کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولي سيل نداشت
بنويسيد که دل داشت ولي ميل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا مي زد
وسعت حوصله اش طعنه به دريا مي زد

بنويسيد به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسي کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کوير آمده بود
کودکي بود که در هياتِ پير آمده بود

تا صداي دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء تنهایی... کمي مسئله داشت...

بنویسید که...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت0:58توسط تنها... |
باور...

باور نمی كنی كه خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد

آری ...

من ...

با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می كنم !

تنهایی ... من.

غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می كشد

سنگینی پلكهایم و نگاهی كه دیدن را از یاد برده

توان نوشتن ندارم

واژه هایم گرد و غبار گرفته

من !

باور كن كه باور ندارم ...

باور كن كه بی باور شده ام !

من !

زندگیم را تمام كردم

حالا نفس كشیدن منت سرم می گذارد !

حس می كنم ...

هوای اینجا سرد و سنگین است

انتظارمن !

گله ای نیست !

ببین !

نقاشی عشق می كشم و

گم شدن در آن كه آرامش می دهد

نبض سكوت حرفی برای گفتن دارد !

ببین !

دستانم را ببین

چشمان ترم را ببین

ببین سكوتم چه حرفهایی را تحمل می كند !

خیال نكن دیوانه شدم ...

اگر این دیوانگی ست من عاشق این دیوانگیم !

انتظار من !

ما محكومیم... محكوم به زندگی !

و شاید محكوم به تنهایی . . .

و نه محكوم به نا باوری و نه محكوم به نابودی خود....

 

تنهام...

+نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت7:40توسط تنها... |
کاش...
کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش

میتوان خواند.اما اکنون اگرفریاد هم بزنم کسی نمی شنود.

دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام .

سکوت شکست نيست سکوت مادر فريادهاست.

و سکوت رنگ معصوميت هاست.
 
دنیا راببین......بچه بودیم از آسمان باران می آمد،

بزرگ شده ايم از چشمهایمان می آید.

بچه بودیم درد و دل را با هزار ناله میگفتیم،

همه می فهمیدند.

بزرگ شده ایم ،درد و دل را به صد زبان میگوییم.

اما هیچ کسی نمیفهمد.....
 
تنهایم...
 
 
به درد مندی عشاق مبتلا سوگند
به زود رنجی دلهای با صفا سوگند

به شوخ طبعی مستان بزم عشق و جنون
که گم کنند در و بام خانه را،سوگند

به بوسه گیری پروانگان ز چهره گل
به شور بختی مرغان بسته پا سوگند

به تنگدستی بخشندگان گوشه نشین
به رو گشادگی بی نیازها سوگند

به اشک دیده شب زنده دار مهجوران
به شعر و ساز و می و بزم آشنا سوگند
+نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت2:0توسط تنها... |